این روها خیلی احساس تنهایی می کنم
کسی که مهرمتمام زندگیم بود حالا بین ما فاصیه افتاده
همه غم ها و غصه هام رو تو خودم می ریزم حتی خانوادم تا علان نفهمیدن چمه
امروز بابام باز شرو کرد به نصیحت که اعتیاد بده
دل می خواست داد بزنم بگم همون ممنون که درکم کردید نگرانم هستید
ولی باز تو دلم گفتم درد من که این نیست
بهش گفتم خدا کنه معتاد بشم حد اقل راحت می خوابم بی خیال همه چیز
از این عصابم خورده با اینکه می دونن مشکلم چیه ولی اصلا کاری برام انجام نمی دن
مگه چیز سختی از اونا می خوام فقط می خوام با من حرف بزنن ببینن چطوری می تونن کمکم کنن و راه رو بهم نشون بدن
ولی همین کار رو هم نمی کنن
هر لحظه ای که میگذره وابستگیم به عشقم بیشتر می شه
هیچ وقت تنهاش نمی زارم