تبليغاتX
گيتار
ایران من گذشته خود را بیاد بیاور اقتدار و قدرتت را...
 

من ایرانم، من ایرانم، شوری در سر دارم
همچون رعد و رگبارم ، همچون رعد و رگبارم

من ایرانم، من ایرانم، تا روز آزادی
من در رزم و پیكارم ، من در رزم و پیكارم

فریاد تو، فریاد من، فریاد ایران هست
این فریاد شیران هست، این فریاد شیران است

بر دژخیمان برچیند، این آغاز پایان هست
این آغاز پایان هست، این آغاز پایان هست

دانلود

|+| نوشته شده توسط سینا در 88/05/11  |
 دل نوشت

این روها خیلی احساس تنهایی می کنم

کسی که مهرمتمام زندگیم بود حالا بین ما فاصیه افتاده

همه غم ها و غصه هام رو تو خودم می ریزم حتی خانوادم تا علان نفهمیدن چمه

امروز بابام باز شرو کرد به نصیحت که اعتیاد بده

دل می خواست داد بزنم بگم همون ممنون که درکم کردید نگرانم هستید

ولی باز تو دلم گفتم درد من که این نیست

بهش گفتم خدا کنه معتاد بشم حد اقل راحت می خوابم بی خیال همه چیز

 

از این عصابم خورده با اینکه می دونن مشکلم چیه ولی اصلا کاری برام انجام نمی دن

مگه چیز سختی از اونا می خوام فقط می خوام با من حرف بزنن ببینن چطوری می تونن کمکم کنن و راه رو بهم نشون بدن

ولی همین کار رو هم نمی کنن

هر لحظه ای که میگذره وابستگیم به عشقم بیشتر می شه

هیچ وقت تنهاش نمی زارم

|+| نوشته شده توسط سینا در 87/10/29  |
 یک شعر که نمی دونم از کی هست ولی تو این مدت شده همه چیزم

نیمه شب آواره و بی حس و حال    در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغز کردیم در خیال     دل بیاد اوارد ایام وصال

       

از جدایی یک دوسالی می گذشت     یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد اورد اول بار را     خاطرات اولین دیدار را 

آن نظر بازی و آن اسرار را     آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود     چون من از تکرار او هم خسته بود   

آمد و هم آشیان شد با من او     هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او     ناتوان بود و توان شد با من او             

دانمش شد خوابگاه خستگی     این چنین آغاز شد دلبستگی

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای       از آن عمری که با او شد بسر          

                  مست او بودم زدنیا بی خبر       دم به دم این عشق می شد بیشتر  

       آمد و در خلوتم دم ساز شد        گفت و گو ها بین ما آغاز شد

 

گفتمش در عشق پا برجاست دل     گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل     بی تو شام بی فرداست دل       

دل ز شوق روی تو حیران شده     در پی عشق تو سرگردان شده

 

      گفت در عشقت وفادارم بدان     من تورا بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان     چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من     با تو زیبا می شود فردای من 

     

گفتمش عشقت بدل افزون شده     دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی بدل مدفون شده     عالم از زیباییت مجنون شده

 

           بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش    طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش

   در سرم جز عشق او سودا نبود     بهره کس جز او در این دل جانبود

              دیده جز بر روی او بینا نبود     همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

        خوبی او شهره آفاق بود     در نجابت در نکویی طاق بود

         روزگار اما وفا با ما نداشت     طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت     بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر این قصه هجران بود و بس     حسرت و رنج فراوان بود و بس

          یار مارا از جدایی غم نبود     در غمش مجنون عاشق کم نبود

    بر سر پیمان خود محکم نبود     سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

       با من دیوانه پیمان ساده بست     ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست     این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست     رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 

با که گویم آنکه هم خون من است     خسم جان و تشنه خون من است   

                              بخت بداین وصل اوقسمت نشد    این گدامشمول ان رحمت نشدآن طلاحاصل به این قیمت نشد

 

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست    با چنین تقدیر بد تدبیر نیست         

از غمش با دود و دم همدم شدم         باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم           ذره ذره آب گشتم کم شدم

   

         آخر آتش زد دل دیوانه را       سوخت بی پروا پر پروانه را  

عشق من از من گذشتی خوش گذر      بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر     دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند     بر من و بر روزگارم دل نبند

 

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود     عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود     ماهی بیچاره اما مرده بود

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است     باش با او یاد تو مارا بس است     

|+| نوشته شده توسط سینا در 87/10/27  |
 پاسخ به یک نظر

این نظر یکی از کسایی هست که در مورد پست قبلی نظر دادن

عشق واقعی یعنی رضایت یعنی شادی یعنی آرامش یعنی تفاهم . عشقی که بلای جون باشه در حقیقت عذابه و عشق نیست اما باید برای جدائی مطمئن شد که حتما هیچ راه دیگه ای نبوده . زنده باش و زندگی کن . این از اون جمله مساله هایی هست که یا صد در صد هست یا صد در صد نیست . نمی شه مثل خواهر و برادر بود . چون واقعا این طوری نیست . یا آره یا نه اما با دلیل درست و منطقی


خوب در جواب باید بگم


ما 2سال توی دانشگاه خواهر و برادر هم بودیم حتی یک لحظه به دید دیگه نگاهش نکردم همیشه مثل خواهر خودم بر خورد می کردم

وقتی که از اینجا رفت فهمیدیم چقدر به هم وابسطه شدیم

کی گفته نمی شه خواهر برادر بود ما هیچ وقت پشت هم رو خالی نکردیم و هیچ وقت هم نخواهیم کرد

میخوام بهش از همینجا بگم هیشه داداشی کنارت هست و هر وقت بخوای هر کاری برات انجام می ده


|+| نوشته شده توسط سینا در 87/10/25  |
 بدون عنوان

نمی دونم اخر این عشق می خواد چی بشه

باهم دیشب اشتی کردیم ولی امروز صبح با یک توافق باز جدا شدیم

خودم نمی دونم چی رو باور کنم

تنها چیزی که برای ما مونده همون خواهر برداری هستیم که تو دانشگاه هوای هم رو داشتیم

این چند روز خیلی به دوتایی ما سخت گذشت

بیشتر از من به اون سخت گذشت

با هم تصمیم گرفتیم بشیم همون خواهر برادری که با اینکه از یک پدر و مادر نیستند ولی از خواهر برادرای واقعی بیشتر هوای هم رو دارن تا به بینیم بعد خدا چه راهی رو توی زندگی برای ما باز می کنه

به اینده دل بستیم


ولی عشق واقعی به هم رسیدن نیست عشق واقعی به یاد هم بودنه

هیچ کس برای من اون نمی شه و می دونم کسی هم نمی تونه جای من رو توی دل اون بگیره


خودم نفهمیدم چی نوشتم هرکی فهمید بهم بگه تا از فکر این نوشته در بیام

|+| نوشته شده توسط سینا در 87/10/25  |
 باز هم تنهایی

باز هم تنها شدم

این بار نه به خاطر اشتباه خودم

این بار به خاطر یه ادم که می خواست خود شیرینی کنه به خاطر اینکه کسی که دوستش داشتم فقط عاشقم بود و دوستم نداشت


شاید همه بگید دارم چرند می گم

ولی بین عشق و دوست داشتن یه عالمه تفاوت وجود داره

وقتی کسی رو دوست داری ازش ناراحت نمی شی هرچی بدی از اون ببینی به روش نمی یاری ولی وقتی فقط عاشق باشی طرف مقابل رو برای خودت می خوای دوستش داری ولی دلیل دوست داشتن خودت هستی نه اون خودت مهمتر از اون هستی


هرکی می گه عاشق فقط به فکر معشوقه چرت می گه عاشق خودش رو دوست داره

ولی عاشق باشه و طرف مقابل رو به خاطر خود اون فرد دوست داشته باشه اون وقت میشه مجنون یا لیلی


خوب بر گردم سر بلایی که این بار سر من اومد

دو روز پیش یه مزاحم تلفنی پیدا کردم خیال می کردم مثل همیشه دوستام هستندارن سر کارم می زارن

من هم شروع کردم بهش sms دادن و به نامزدم جریان رو گفتم که مزاحم دارم و فکر می کنم یکی از دوستامه

اخر شب اونی که مزاحمم شده بود گفت خیلی دلم می خواد وقتی نامزدت می فهمه کی هستی و من sms ها رو بهش نشون می دم ببینم چه حالی پیدا می کنی وقتی ازت جدامیشه


بعد فهمیدم یکی از دوستای نامزدم بوده که نمی دونم به چه دلیل این کارو انجام داده بود

نامزدم هم خیلی راحت همه چیز رو تموم کرد


تو این شهر لعنتی همه می خوان یک جوری خودشیرینی کنن

یک شهر کوچیک که اگر آب بخوری کل شهر می فهمن

نمی دونم من با اون نفر چی کار کردم که این جوری زندگی من و نامزدم رو بهم ریخت

البته نمی تونم بگم اون مزاحم کار رو خراب کرد نامزدم کارو خراب کرد

اون بود که باید پشت من رو خالی نمی کرد

این اهنگی هست که از اون شب دارم گوش می کنم یه جوری برام معنی پیدا کرده


http://www.megaupload.com/?d=3YFT696B

|+| نوشته شده توسط سینا در 87/10/22  |
 اینم عکسای جدید از خودم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سینا در 87/09/13  |
 

خوب فردا روز زن(مادر) هست

خوب به مامانم که فرداتبریک می گم

ولی خوب می خوام به خواهر یکی یک دونم که خیلی دوستش دارم علان تبریک بگم چون دیگه نمی تونم لحظه شماری کنم تا وقت تبریک گفتن برسه

گلم خیلی دوست دارم و همیشه کنارت هستم

خیلی دوست دارم

این گلها هم تقدیم به تنها عشقم در زندگی

    

 

مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید :دختر خوب ، چرا گریه می کنی ؟

دختر در حالی که گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود/ مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا ، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم .

وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خوای برسونمت ؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت : آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد .

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

یادت نره یک مادری دارید که همیشه با شما بوده و هست.

 

|+| نوشته شده توسط سینا در 87/04/03  |
 

|+| نوشته شده توسط سینا در 87/03/01  |
 

دلم می خواد اهنگ زمینه وبلاگم این طوری باشه به کسی ربطی نداره

هرکی هم که خوشش نمی یاد می تونه نیاد برای کسی کارت دعوت نفرستادم

 

i26.tinypic.com/23urfps.jpg

پ.ن:

خوب مثل اون اس ام اس :

(فال حافظ:

 به... گرغمت پایان ندارد    به...گرسرت سامان ندارد

به شاشم به این دنیای...    که...تر ازین امکان ندارد)

درسته اعصابم خورده ولی باید ادب رو رعایت کرد برای همین ۳ نقطه ها رو گذاشتم

 

خوب حافظ منظوری نداشته فقط اعصابش خورد بوده

من هم تو نوشته بالا هیچ منظوری نداشتم ومی خواستم اعصاب به هم ریختم رو این جوری درست کنم

 
|+| نوشته شده توسط سینا در 87/02/31  |
 
 
بالا